سلام ببخشید دیر به دیر آپ می کنم آخه سرم خیلی شلوغه و اینکه حال ندارم
نمی دونم چمه دیگه مثل قبل حال ندارم کم به خودم میرسم به دوستم زیاد سر نمی زنم کلا بی حوصله هستم ولی مامانم باحال همیشه من نگاهش می کنم و اون با آهنگ آرش و غیره... میرقصه! و میگه آدم تورو میبینه از زندگی سیر میشه!
امشب شب یلداست و من یاد دو سال پیش تو ایران می افتم که با دوستای مامانم بودم و شبش فکر این بودم که زودتر بریم خونه که کیارش رو بینم . اگه یه روز به فکرش نباشم خودش میاد تو خوابم حتی دیدنش تو خواب هم زیباست
حالا بی خیال نباید به فکرش باشم. همه بدبختی هام یه طرف یه آی دی که منو ادد کرده و با من چت میکنه یه طرف از حرفاش فهمیدم ساسانه و داره میگه دوست ساسانه و هی میگه آره این ساسان برات آبرو نذاشته هر در و دیواری گیر میاره اسم تورو مینویسه و اگه بدونه من باهات حتی یه کلمه هم حرف زدم منو میکشه گفتم بابا مگه اون کیه میگه آخه نمی دونی چقدر زور داره یه مشت بزنه پودر میشم
ساسان به قیافه و تیپش نمیاد چون یه پسر خوش تیپیه و از اون قیافه هایی نیست که ورزشکاری باشه و آدم از ترس بمیره ولی خوب آره زورش زیاد هست ولی لات نیست بدبخت . حالا این هم بی خیال دور از جون شما آقا پسرهای گل من یه پسر و مرد با جنبه ندیدم بابا من به یکی از معلم هام که خیلی بهش اعتماد دارم و همه حرف هام پیششه تازه گی ها یه حرف هایی میزنه و یه نگاه هایی میکنه که یعنی دوست دارم من خر این همه مدت نفهمیدم میدیدم با ساسان میرفتم بیرون ساسان می گفت معلممون خیلی دوست داره و من می گفتم نه بابا خفه شو من خودم دنبال زنم براش و مثل خواهرشم نگو ساسان فهمیده بود تازه این یه نمونه ش بود. نمی دونم هر پسری از من خوشش می اومد ساسان پدرمو در میاورد من نمی فهمیدم اون میفهمید وقتی روح منم خبر نداشت منم حالم بد میشد طرف رو میدیم می گفتم الان دعوا میشه ساسان می گفت من که میدونم برای تو اومده و تو خوشحالی و کار من این بود که بهش بگم خفه شو ساسان!![]()
یه بغضی گلومو گرفته می خوام گریه کنم ولی جایی پیدا نمی کنم به خاطر همین تا یه چیزی میبینم اشکم سرازیر میشه بهم می خندید ولی وقتی داشتن هری پاتر میدیم اونجایی که سدریک داره میمیره ( خوب یادم نیست ) میگه جنازمو ببر پیش مامانم یا بابام به هر حال آقا من اشکم سرازیر شد این اشک هام منتظر فرصتن فقط! نمی دونم مرضشون چیه؟![]()
حالا یه چیز دیگه این مامانه من چه بی خیاله!
داشتم درباره پرده بکارت حرف میزدم که گفتم بعضی ها هستن که مادر زادی ندارن مامانمم گفت پرده بکارت که مهم نیست زن بودن که به اون نیست حالا دختر از دست بده چی میشه به درک
ولی من برام مهمه و خوشم نمیاد می ترسم آخه حتی مامانم بهم دست میزنه چندشم میشه و میلرزم و میگه تو ۲ سال دیگه دوست پسرت بخواد بهت دست بزنه چی کار میکنی دوست پسرت که عاشقه چشم و ابروت نیست که بالاخره یه بغلت میکنه که! دست همو میگیرین که!
حالا اگه دوست مادرم و بعضی ها بودن سر حتی صحبتش جر خورده بودم
خوبه ها آدم همچین مامانی داشته باشه ولی یه جاهایی یه گیری میده که می خوای بمیری و خودکشی کنی از دستش راحت شی گیر داره یه روز خوبه یه روز کارت ساخته است
یعنی مرگ
بی خیال تا آپ بدی خوش باشید منتظر نظرات شما هستم . خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
