تبليغاتX
ستاره تنهایی -

ستاره تنهایی

دل نوشته های ستاره یی در کهکشان که اسمش تنهاییه

هميشه توي هر عشقي يک نفر عاشق و يک نفر معشوقه ، هميشه يک نفر پيدا ميشه که علاقش نسبت به طرف مقابل بيشتر از علاقه طرف مقابل به اون باشه
اينکه بعضي يا مي گن پسرا بي وفان بعضي يا مي گن دخترا حرف خيلي اشتباهيه ، اين معشوق که بي وفاست ، حالا بعضي وقتا معشوق پسره بعضي وقتا معشوق دختر
عاشق وظيفش سوختن بخاطر معشوقشه
قصه ليلي و مجنون رو خوندين ، به نظر شما ليلي بي وفا بود يا نبود ، کاري به اين ندارم که بعضي يا مي گن چون دختر بود پس بي وفا بود اصلا با اين حرف موافق نيستم ، من مي گم چون ليلي معشوق مجنون بود بي وفا بود
چون ليلي مي دونست مجنون خيلي خيلي دوسش داره ناز مي کرد ، ديدين وقتي به کسي کم محلي مي کنيم طرف مقابل بيشتر بهمون علاقه مند ميشه اين يه واقعيته و هيچ وقت دو نفر رو نمي توني پيدا کني که اسم هر دو رو بزاري عاشق ، حتما يکي عاشق و يکي معشوق يکي بافا ميشه يکي بي وفا ، اوني که باوفا ابراز علاقه مي کنه و ميسوزه از بي جوابي ، اوني که بي وفاء کم محلي ميکنه و ناز ، نازي که مي دونه خريداري داره چون خيالش راخته که عاشقش هميشه عاشق مي مونه
پس اينکه عاشق هيچ وقت به عشقش نمي رسه و مزه يه عشق و نمي چشه و معشوق هم هيچ وقت عاشق نميشه جاي تعجبي نداره ، اگه خوب دور و برمونو نگاه کنيم مي بينيم که واقعا دنيا همش همين طوريه
اين حرفا رو از زبون کسي مي شنوين که يه روزي اشتباه کرد و عاشق شد و عشقشو از دست داد ... ولي هيچ وقت مزه عاشق شدن و از دست نداد.     ( از متولد ماه مهر)

خودم: مطلب زیبایی بود ولی من دیگه از این عشق و عاشقی ها خسته شدم وقتی میبینم کسی رو همه چیزم شده بود ازش دورم و معلوم نیست وقتی میرم ایران ازدواج کرده باشه یا نامزد داشته باشه چه امیدی داشته باشم آخه اون که مطمئن نبود برمی گردم نه آدرسی ازم داشت نه چیز دیگه ایی یه روز پاشد دید نیستم خوب حق داره دوست دختر داشته باشه یا نامزد! وقتی از الان فکرشو می کنم دو سال دیگه یه سری به ایران بزنم و ببینمش چه حالی میشم وفقط از اون ور خط می ایستم و نگاهش می کنم و زار میزنم مخصوصا اگه با کسی باشه!دیگه واویلا! .  آخه من دیگه نمی تونم به کس دیگه ای فکر کنم همین ساسان هم که بود منو از اون حال و هوا در اورده بود ولی شده بود مثل دیوونه ها همش اون رو با اون(کیارش) مقایصه می کردم و این خیلی بد بود یعنی همش اون تو فکرمه وقتی تو خیابون ساسان دستمو می گرفت تو دستش هیچ احساسی نداشتم در صورتی که وقتی فکر می کردم که اون دستمو بگیره وباهام حرف بزنه چی میشه! ولی هیچی. موقع خداحافظی با ساسان یه طوری دستمو می گرفت و نگام می کرد ولی من هیچ احساسی نداشتم و حتی نمی تونستم گونه شو ببو سم .   منو دوستم همش میریم تو رویایه با اون ها بودم یعنی خیال پلو! که یه روزی بهشون برسیم که حتی خیالش هم زیبا بود . نمی دونم بدجوری قاط زدم دارم دیوونه میشم  یه طوری باید از ذهنم اونو دربیارم.

منتظر نظرات شما هستم . فلان بای 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:15  توسط sepideh  |