تبليغاتX
ستاره تنهایی - خوشحالم و هم ناراحتم

ستاره تنهایی

دل نوشته های ستاره یی در کهکشان که اسمش تنهاییه

خوشحالم و هم ناراحتم

سلام به همگی تون ببخشید دیر به دیر تازگی ها آپ می کنم آخه سرم خیلی شلوغه

از یه طرف خیلی خوشحالم که یک هفته پیش بالاخره سفارت قبول شدیم( خودمون هم دوستامون و هم معلم کامپیوتر و انگلیسی مون) و بعد ژانویه میریم فنلاند ( قرار بود بریم کانادا ولی مشکلاتی پیش اومد نشد بریم ) به به نوکیا اصل هم که اونجاست براتون نوکیا می فرستم (آخرین مدلش رو هم ) آخه اونجا چون کشورشه ارزونه. و از یه طرف هم ناراحتم برای خانواده ساسان اینا (بیشتر برای خواهرش) چون میبینم ما داریم میریم ولی کار اونا هنوز درست نشده و خواهرش چقدر سختی کشید خوب ۲ تا برادرش رو که اینجا از دست داد ساسان هم که فرار کرد از دستشون و این وضعیت ایران این مونده و باباش درسته که زندگیشون رو تو ایران دارن و بخوان برگردن مشکلی ندارن ولی آخه از زندگی ۲ سال عقب افتادن تو اینجا . خدایا خواهش می کنم خواهش می کنم کارشونو درست کن کار مارو که درست کردی کار اونا رو هم درست کن دیگه .

خیلی دارم عذاب می کشم وقتی میبینم من چقدر بی احساس شدم و دلم از سنگ شده منی که آخره هرچی احساس بودم و دوستام می گفتن شورشو دراوردی!مثلا دوستم چند روز پیش یکی از عزیزترین کسی که براش بود  رفت آمریکا و اون اینجا تنها شد و موند با خاطره هاش وقتی میدیدم داره خیلی گریه میکنه و من دلداری هایی بهش دادم و اون رو تو بقلم گرفتم و نازش می کردم ولی برای اینکه حالشو بدست بیاره باهاش شوخی می کردم و گفتم برو خودتو درست کن بریم بیرون و رفتیم و برای اولین بار خیلی من و اون مسخره بازی دراوردیم و همه نگامون می کردن و هی پسرا دنبالمون می کردن و متلک مینداختنو برای اینکه کمی از غصه هاش کم شه آواز رضا صادقی رو خوندم و اون هم با من میخوند (همون به درک ش که مال آلبوم قبلیاش بود اونی که می گفت غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک) و سرحال اومد کلی و من خیلی خوشحال شدم و موقعی که رسوندمش خونه گفت دوست اینجا به درد می خوره که به دادت میرسه و تشکر کرد از من به خاطر اینکه تنهاش نذاشتم و سر حالش اوردم حالا به نظر شما من بی احساسم؟ من که میگم بی احساسم و درک ندارم اون هم خیلی!!! آخه وقتی میبینم که ساسان رو ول کردم با اینکه همیشه خودمون بودیم که بعدش دنبال هم می اومدیم ولی اون هم دیگه دنبالم نیومد و افسرده شد و من خیالم نبود و می گفتم این همه نامردی کرده بازمبمونم پیشش من که برای هیچ کسی ان قدر اشک نمیریختم برای اون ریختم تو اون مدرسه کذایی و چه کارایی براش نکردم ولی دریغ ار یه تشکر! می گفت برای چی بهم کمک می کنی برو برای فلانی بکن گفتم چه قدر تو خری!بی نمک! همون طور که تو به من خوبی میکردی منم می کنم حالا من بیشتر می کنم و دعوا شد داد کشیدم سرش گفتم برای اینکه خره دوستت دارم !!!می خواستی اینو بگم وقتی خودت میدونی!!! اونم داد زد گفت خوب منم خیلی دوستت دارم چته تو دیوونه شدی!! 

حالا شما چی میگید بی احساس شدم یا نه؟!؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:25  توسط sepideh  |