تبليغاتX
ستاره تنهایی

ستاره تنهایی

دل نوشته های ستاره یی در کهکشان که اسمش تنهاییه

سلام ببخشید دیر به دیر آپ می کنم آخه سرم خیلی شلوغه و اینکه حال ندارم

نمی دونم چمه دیگه مثل قبل حال ندارم کم به خودم میرسم به دوستم زیاد سر نمی زنم کلا بی حوصله هستم ولی مامانم باحال همیشه من نگاهش می کنم و اون با آهنگ آرش و غیره... میرقصه! و میگه آدم تورو میبینه از زندگی سیر میشه! امشب شب یلداست و من یاد دو سال پیش تو ایران می افتم که با دوستای مامانم بودم و شبش فکر این بودم که زودتر بریم خونه که کیارش رو بینم . اگه یه روز به فکرش نباشم خودش میاد تو خوابم حتی دیدنش تو خواب هم زیباست حالا بی خیال نباید به فکرش باشم. همه بدبختی هام یه طرف یه آی دی که منو ادد کرده و با من چت میکنه یه طرف از حرفاش فهمیدم ساسانه و داره میگه دوست ساسانه و هی میگه آره این ساسان برات آبرو نذاشته هر در و دیواری  گیر میاره اسم تورو مینویسه و اگه بدونه من باهات حتی یه کلمه هم حرف زدم منو میکشه گفتم بابا مگه اون کیه میگه آخه نمی دونی چقدر زور داره یه مشت بزنه پودر میشم ساسان به قیافه و تیپش نمیاد چون یه پسر خوش تیپیه و از اون قیافه هایی نیست که ورزشکاری باشه و آدم از ترس بمیره ولی خوب آره زورش زیاد هست ولی لات نیست بدبخت . حالا این هم بی خیال دور از جون شما آقا پسرهای گل من یه پسر و مرد با جنبه ندیدم بابا من به یکی از معلم هام که خیلی بهش اعتماد دارم و همه حرف هام پیششه تازه گی ها یه حرف هایی میزنه و یه نگاه هایی میکنه که یعنی دوست دارم من خر این همه مدت نفهمیدم میدیدم با ساسان میرفتم بیرون ساسان می گفت معلممون خیلی دوست داره و من می گفتم نه بابا خفه شو من خودم دنبال زنم براش و مثل خواهرشم نگو ساسان فهمیده بود تازه این یه نمونه ش بود. نمی دونم هر پسری از من خوشش می اومد ساسان پدرمو در میاورد من نمی فهمیدم اون میفهمید وقتی روح منم خبر نداشت  منم حالم بد میشد طرف رو میدیم می گفتم الان دعوا میشه ساسان می گفت من که میدونم برای تو اومده و تو خوشحالی و کار من این بود که بهش بگم خفه شو ساسان!

یه بغضی گلومو گرفته می خوام گریه کنم ولی جایی پیدا نمی کنم به خاطر همین تا یه چیزی میبینم اشکم سرازیر میشه بهم می خندید ولی وقتی داشتن هری پاتر میدیم اونجایی که سدریک داره میمیره ( خوب یادم نیست ) میگه جنازمو ببر پیش مامانم یا بابام به هر حال آقا من اشکم سرازیر شد این اشک هام منتظر فرصتن فقط! نمی دونم مرضشون چیه؟

حالا یه چیز دیگه این مامانه من چه بی خیاله! داشتم درباره پرده بکارت حرف میزدم که گفتم بعضی ها هستن که مادر زادی ندارن مامانمم گفت پرده بکارت که مهم نیست زن بودن که به اون نیست حالا دختر از دست بده چی میشه به درک ولی من برام مهمه و خوشم نمیاد می ترسم آخه حتی مامانم بهم دست میزنه چندشم میشه و میلرزم و میگه تو ۲ سال دیگه دوست پسرت بخواد بهت دست بزنه چی کار میکنی دوست پسرت که عاشقه چشم و ابروت نیست که بالاخره یه بغلت میکنه که! دست همو میگیرین که! حالا اگه دوست مادرم و بعضی ها بودن سر حتی صحبتش جر خورده بودم خوبه ها آدم همچین مامانی داشته باشه ولی یه جاهایی یه گیری میده که می خوای بمیری و خودکشی کنی از دستش راحت شی گیر داره یه روز خوبه یه روز کارت ساخته استیعنی مرگ 

بی خیال تا آپ بدی خوش باشید منتظر نظرات شما هستم . خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 13:8  توسط sepideh  | 

هميشه توي هر عشقي يک نفر عاشق و يک نفر معشوقه ، هميشه يک نفر پيدا ميشه که علاقش نسبت به طرف مقابل بيشتر از علاقه طرف مقابل به اون باشه
اينکه بعضي يا مي گن پسرا بي وفان بعضي يا مي گن دخترا حرف خيلي اشتباهيه ، اين معشوق که بي وفاست ، حالا بعضي وقتا معشوق پسره بعضي وقتا معشوق دختر
عاشق وظيفش سوختن بخاطر معشوقشه
قصه ليلي و مجنون رو خوندين ، به نظر شما ليلي بي وفا بود يا نبود ، کاري به اين ندارم که بعضي يا مي گن چون دختر بود پس بي وفا بود اصلا با اين حرف موافق نيستم ، من مي گم چون ليلي معشوق مجنون بود بي وفا بود
چون ليلي مي دونست مجنون خيلي خيلي دوسش داره ناز مي کرد ، ديدين وقتي به کسي کم محلي مي کنيم طرف مقابل بيشتر بهمون علاقه مند ميشه اين يه واقعيته و هيچ وقت دو نفر رو نمي توني پيدا کني که اسم هر دو رو بزاري عاشق ، حتما يکي عاشق و يکي معشوق يکي بافا ميشه يکي بي وفا ، اوني که باوفا ابراز علاقه مي کنه و ميسوزه از بي جوابي ، اوني که بي وفاء کم محلي ميکنه و ناز ، نازي که مي دونه خريداري داره چون خيالش راخته که عاشقش هميشه عاشق مي مونه
پس اينکه عاشق هيچ وقت به عشقش نمي رسه و مزه يه عشق و نمي چشه و معشوق هم هيچ وقت عاشق نميشه جاي تعجبي نداره ، اگه خوب دور و برمونو نگاه کنيم مي بينيم که واقعا دنيا همش همين طوريه
اين حرفا رو از زبون کسي مي شنوين که يه روزي اشتباه کرد و عاشق شد و عشقشو از دست داد ... ولي هيچ وقت مزه عاشق شدن و از دست نداد.     ( از متولد ماه مهر)

خودم: مطلب زیبایی بود ولی من دیگه از این عشق و عاشقی ها خسته شدم وقتی میبینم کسی رو همه چیزم شده بود ازش دورم و معلوم نیست وقتی میرم ایران ازدواج کرده باشه یا نامزد داشته باشه چه امیدی داشته باشم آخه اون که مطمئن نبود برمی گردم نه آدرسی ازم داشت نه چیز دیگه ایی یه روز پاشد دید نیستم خوب حق داره دوست دختر داشته باشه یا نامزد! وقتی از الان فکرشو می کنم دو سال دیگه یه سری به ایران بزنم و ببینمش چه حالی میشم وفقط از اون ور خط می ایستم و نگاهش می کنم و زار میزنم مخصوصا اگه با کسی باشه!دیگه واویلا! .  آخه من دیگه نمی تونم به کس دیگه ای فکر کنم همین ساسان هم که بود منو از اون حال و هوا در اورده بود ولی شده بود مثل دیوونه ها همش اون رو با اون(کیارش) مقایصه می کردم و این خیلی بد بود یعنی همش اون تو فکرمه وقتی تو خیابون ساسان دستمو می گرفت تو دستش هیچ احساسی نداشتم در صورتی که وقتی فکر می کردم که اون دستمو بگیره وباهام حرف بزنه چی میشه! ولی هیچی. موقع خداحافظی با ساسان یه طوری دستمو می گرفت و نگام می کرد ولی من هیچ احساسی نداشتم و حتی نمی تونستم گونه شو ببو سم .   منو دوستم همش میریم تو رویایه با اون ها بودم یعنی خیال پلو! که یه روزی بهشون برسیم که حتی خیالش هم زیبا بود . نمی دونم بدجوری قاط زدم دارم دیوونه میشم  یه طوری باید از ذهنم اونو دربیارم.

منتظر نظرات شما هستم . فلان بای 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:15  توسط sepideh  | 

خوشحالم و هم ناراحتم

سلام به همگی تون ببخشید دیر به دیر تازگی ها آپ می کنم آخه سرم خیلی شلوغه

از یه طرف خیلی خوشحالم که یک هفته پیش بالاخره سفارت قبول شدیم( خودمون هم دوستامون و هم معلم کامپیوتر و انگلیسی مون) و بعد ژانویه میریم فنلاند ( قرار بود بریم کانادا ولی مشکلاتی پیش اومد نشد بریم ) به به نوکیا اصل هم که اونجاست براتون نوکیا می فرستم (آخرین مدلش رو هم ) آخه اونجا چون کشورشه ارزونه. و از یه طرف هم ناراحتم برای خانواده ساسان اینا (بیشتر برای خواهرش) چون میبینم ما داریم میریم ولی کار اونا هنوز درست نشده و خواهرش چقدر سختی کشید خوب ۲ تا برادرش رو که اینجا از دست داد ساسان هم که فرار کرد از دستشون و این وضعیت ایران این مونده و باباش درسته که زندگیشون رو تو ایران دارن و بخوان برگردن مشکلی ندارن ولی آخه از زندگی ۲ سال عقب افتادن تو اینجا . خدایا خواهش می کنم خواهش می کنم کارشونو درست کن کار مارو که درست کردی کار اونا رو هم درست کن دیگه .

خیلی دارم عذاب می کشم وقتی میبینم من چقدر بی احساس شدم و دلم از سنگ شده منی که آخره هرچی احساس بودم و دوستام می گفتن شورشو دراوردی!مثلا دوستم چند روز پیش یکی از عزیزترین کسی که براش بود  رفت آمریکا و اون اینجا تنها شد و موند با خاطره هاش وقتی میدیدم داره خیلی گریه میکنه و من دلداری هایی بهش دادم و اون رو تو بقلم گرفتم و نازش می کردم ولی برای اینکه حالشو بدست بیاره باهاش شوخی می کردم و گفتم برو خودتو درست کن بریم بیرون و رفتیم و برای اولین بار خیلی من و اون مسخره بازی دراوردیم و همه نگامون می کردن و هی پسرا دنبالمون می کردن و متلک مینداختنو برای اینکه کمی از غصه هاش کم شه آواز رضا صادقی رو خوندم و اون هم با من میخوند (همون به درک ش که مال آلبوم قبلیاش بود اونی که می گفت غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک) و سرحال اومد کلی و من خیلی خوشحال شدم و موقعی که رسوندمش خونه گفت دوست اینجا به درد می خوره که به دادت میرسه و تشکر کرد از من به خاطر اینکه تنهاش نذاشتم و سر حالش اوردم حالا به نظر شما من بی احساسم؟ من که میگم بی احساسم و درک ندارم اون هم خیلی!!! آخه وقتی میبینم که ساسان رو ول کردم با اینکه همیشه خودمون بودیم که بعدش دنبال هم می اومدیم ولی اون هم دیگه دنبالم نیومد و افسرده شد و من خیالم نبود و می گفتم این همه نامردی کرده بازمبمونم پیشش من که برای هیچ کسی ان قدر اشک نمیریختم برای اون ریختم تو اون مدرسه کذایی و چه کارایی براش نکردم ولی دریغ ار یه تشکر! می گفت برای چی بهم کمک می کنی برو برای فلانی بکن گفتم چه قدر تو خری!بی نمک! همون طور که تو به من خوبی میکردی منم می کنم حالا من بیشتر می کنم و دعوا شد داد کشیدم سرش گفتم برای اینکه خره دوستت دارم !!!می خواستی اینو بگم وقتی خودت میدونی!!! اونم داد زد گفت خوب منم خیلی دوستت دارم چته تو دیوونه شدی!! 

حالا شما چی میگید بی احساس شدم یا نه؟!؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:25  توسط sepideh  |