سلام خوفید؟
از دیشب تا حالا رفتم تو فکر گذشته نه چندان دور خودم و دوستام نمیدونم چرا بهم هرکی هرچی بدی کنه باز می بخشمش و چشمم فقط خوبیهاش رو میبینه( برعکس دوستام که تا آخر عمرشون کینه ایی میمونن )خلاصه من همش رفتم تو فکر چند وقت پیش ها که چه قدر همه مون (مدرسه ما مختلط بود) با هم خوب بودیم و مثل خواهر و برادر راحت با هم درد دل میکردیم و شوخی حالا تو این بین کسانی هم بودن که دلشون پیش هم بود . یاد خودم و ساسان افتادم یاد اون روزهایی که با هم بودیم یه روز خوب بودیم یه روز قهر به هر حال روزهای خوبی بودن که قدرشو ندونستیم همیشه می خواستم من کسی باشم که درکش میکنه و اون هم منو خیلی دلم براش می سوخت مادر نداشت و محبت ندیده بود به خاطر همین با یک بیسکوییت میتونستی خرش کنی ولی فهمیدم با روحیش سازگار نیستم ولی اون می خواست سازگارشه ولی نتونست انگاری همه یه رویا بود وقتی یادم میاد من با بچه های مهد کودکی تو سبزه ها و گلها بازی میکردم و اون از دور بااینکه قهربود نگاه میکرد و لبخند میزد نمیدونم با همه پسرها راحت بودم جزاون خودش هم میدونست وقتی کلاس رقص داشتیم با دوستش راحت میرقصیدم و بقیه می گفتم خوب با اون جور شدی ولی تا نگام میکرد ساسان می ایستادم اون می گفت میرم راحت باشی و منم می گفتم بابا این حرف ها چیه بمون(حالا داشتم خالی میبستما)ولی اون میرفت . تو سرویس خودش و با اسم من آواز می خوندو خبرش برام می اومد که یک بار یکی از معلم های مردمون بهش گفت تو سرویس ما رو کشتی با این نازی که یکی از دخترامون که دوست دارم خفش کنم بقلش نشسته بود رفت دستشو بگیره تو دستش و اون کشید کنار و اون داد زد ولمون کن توام با اون خلاصه ماجراها داشتیم ولی نمیدونم چی شد اونو دوستاش خرابش کردن البته به خاطره بلوغش هم بود و آخر سر خودم تموم کردم نمی دونم دست از سرم ورنمی داشت موقعی احتیاجش داشتم نبود و وقتی نمی خواستمش کنه میشد . هزار بار قهر و آشتی می کردیم که من دیگه بعضی وقت ها یادم میرفت برای چی بالاخره که تموم شد ولی وقتی فکر میکنم میگم نباید تنهاش میذاشتم چون از اون روز دیگه هیچ کس ندیدش و بعد از یک ماه و نیم خبر اومد که از خونه فرار کرد رفت ایران خواهرش می گفت آخرها خیلی تنها بود و تو خونه یه گوشه می نشست گریه میکرد و افسرده شده بود اون موقع می خواستم بمیرم چون خواهرش خبر داشت و الان هم تو ایران داره میره مدرسه نمیدونم یه آی دی منو ادد کرده که اسمش دوستی قدیمیه بچه ها میگن شاید ساسان باشه ببینم چی میشه شاید بودش. الان مهمون میاد من رفتم فلان بای
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:0  توسط sepideh
|
